تبليغاتX
آریائیسم
حزب آریا - شرح مکتب آریائیسم
در زمان گم شده ام

مرگ در کنج نگاهم پیداست

دختری می بینم

جرم او تنهاییست

حکم قاضی مرگ است

مردمانی که بر او سنگ سیاه می کوبند

و در آن بحبوبه مردیست

دلش بارانی

اشک در چشم شقایق پیداست

آسمان گریان است

و زمین مات زده

کودکی می جوید از پشت سیاهی پاسخ

همگی می خندند...

کودک از پیرزنی می پرسد

مرگ پایان غم تنهائیست!؟

پیرزن می گوید

ستم هرگز به سپیدی نرود

.......

ناگه از خواب پریدم

من همان کودک دیروزی پرسان هستم

من همان پیرزن فردایم

و همان دختر محکوم به اعدام منم

کودکی پیروز است

پیرزن هم راست گفت

دخترک تبرئه شد

و من از حیله شیطان رستم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 23:7  توسط ندا  |